مامان و بابام رو مجبور کردم به بهانهای (یه جور موفقیت کاری) بریم ناهار بیرون. فک کنم اولین بار بود در چندین سال که به همچین شکلی بیرون رفته بودن. بابام فرکانس بیرون رفتنش داره به دو ماه یک بار یا کمتر میرسه. کلی خوشحال شدن. اینکه خوشحال شدن میشه گفت ناراحت کننده بود. چون معلوم بود میتونن کاری بکنن که خوشحالشون کنه و نمیکنن. خودشون میگفتن که چه ایده خوبی بود بیایم بیرون. کاش دوباره بیایم. من به این فک میکردم اگه یه سر میومدن اروپا چقدر بشون خوش میگذشت. چقد حرف و خاطره براشون درس میشد. فکر مامان بابای دوستام رو میکردم که دو سه ماه از سال رو مسافرت میرن.
بابام دفه آخری که رفتم تو اتاقش با هم حرف بزنیم نزدیک یه ساعت و نیم حرف زد. من یه جمله که گوش میدادم یادم میفتاد حداقل سه بار این حرفو شنیدم قبلا، بعد دوباره حرفاش میرفت تو پس زمینه و شروع میکردم به فک کردن به کار و بار خودم فک میکردم. یه کمی هم عذاب وجدان داشتم از اینکه به حرفاش توجه نمیکنم. من شاید ده تا جمله حرف زدم. ولی در مجموع با کارم اکی بودم چون نه داشت سؤالی رو مطرح میکرد که من بخوام جواب بدم و نه اگه چیز مهمی مطرح بود به نظر من اهمیت خاصی میداد. اصل این بود که بشینم پای حرفش و فک کنه با من حرف زده. صورت قضیه مهمتر از اینه که واقعا بحث مهمی وجود داشته باشه.
همون یه باری که روز آخر از دستم در رفت و به بابام گفتم بدیهیه تو بین من و خواهرام فرق گذاشتی اعصابش رو به هم ریخت. دیگه این سن که واسه تغییر نیست و تازه تغییر هم بکنه فرقی به حال هیشکی نداره. حداقل بذار خوشحال باشه از کارهایی که کرده. البته شکی نیست که حرفش بی حساب بود ولی خب من تو اون موقعیت نبودم که تصمیم بگیرم. ایده آل تا واقعیت خیلی راهه. شاید منم اگه یه دختر داشتم تو جامعه سنتی ایران میترسیدم بش بگم با دوس پسرت سکس داشته باش. فقط در صورتی که مطمئن بودم اطرافیانش هم مث خودشن و بعدا مشکلی براش پیش نمیاد. یا اینکه مطمئن بودم از ایران میره. خلاصه همون حرف نزدن استراتژی بهتری بود.
امسال هفت هشت تا لباس و پیرهن رسمی که آورده بودم کلا نیاز خاصی بشون نبود. بجز یک باری که رفتم شریف پیش بچه ها و یه بارم رفتم خونه مامانجون و عمه دیگه هیچی. بروجرد بودم بیشتر. واسه بیرون رفتن تو بروجرد هم که اصلن که خودم ناراحت میشم لباس خوب بپوشم بس که ملت بیچاره ان. اما با مامانم که بیرون میرفتیم به خاطر اون خوب لباس میپوشیدم که دوستاشو میبینه کلاس بزاره که پسرش خوش تیپه. میدونم براش مهمه این چیزا ولی به رو خودش نمیاره. به قول خودش بجز این یکی دو هفته تو سال انگار نه انگار اصن من بچه شم. حالا موفق یا ناموفق. این دو هفته رم بذار پز بده خب. این همکارها و دوستاش اونقدری براش پز دادن که حالا واسم مهم نباشه حسودیشون بشه یا نه.
منم طبق معمول در تمام این مدت ناراحتی خودم رو در نطفه خفه کردم. احساس فرمانده جنگی رو داشتم که وقتی خبر مرگ سربازهاش رو بهش میدن، منجمله اونهایی که شخصا میشناسشون، مجبوره کلا احساساتش رو ایگنور کنه. چونکه اگه نکنه و احساسی تصمیم بگیره جون بقیه و خودش هم بیشتر به خطر میفته. پس خیلی هم از روی خودخواهی این تصمیم رو نمیگیره. منم احساس میکردم اگه من بخوام گریه بیفتم و احساساتی بشم بقیه پاک در هم داغون میشن. شایدم اشتباه کنم. شایدم من کلا احساسات و عواطم رشد پیدا نکرده. ولی این قضاوت من بود از ماجرا. احساسات و عواطف ظاهرا فقط دردسر و بدبختی آورده برای خونواده من. جالبه نه؟! کسی مثل من تو خونواده ای این همه احساساتی از یه آدم متوسط خیلی کمتر احساسیه. انگار مارگزیده شده باشم دیگه از مقدار کم احساساتم میترسم.
توی پنج شیش سال اخیر مدام به این نظرم مهر تایید گذاشته میشد که آدم فقط خودشه و خودش. بقیه در جایی که باید پشم هم حسابت نمیکنن. هیچ دوست واقعی واقعی وجود نداره. یه تاریخ مصرف و یه مقدار کوپن داری که میتونی مصرف کنی و بعد دیگه ارزشت از بین میره. یادمه اینو به دوست دختر سابقم توی اولین دیتمون گفتم که بعدش خندین و فهمیدم چه گندی زدم و سعی کردم درستش کنم. ولی واقعیتش اینه که خودش هم حرفم رو در انتها ثابت کرد. دقیقا موقعی که من از نظر احساسی خیلی شکننده بودم باهام بهم زد. همینطور تجربه یک نفر بعدش. احساس میکردم قوانین داروین حکم میکنن که کسی که خودش توانایی زنده موندن و پیش رفتن رو نداشته باشه حذف میشه. وقتی روحیه م خوبه تصویری که از خودم داشتم کسی بود که اینقدر قدرت داره که بقیه به خاطر دلایل خودخواهانه خودشون بهش سرویس میدن. ازش حساب میبرن و براش کار میکنن و باهاش خوب رفتار میکنن. قدرت و توانایی و ارزش فرد توی جامعه. همه ش همینه. همه ی این صفات اخلاصی و ایثار و اینها هم ماس مالی این حقیقت ناخوش آیندن.
ولی این بار فک کنم یه تفاوتی راجع به نظرم ایجاد شد. ینی نه یهویی. ولی خب یه نقطه عطفی بود. اعضای خونواده م.جالبه این قضیه با خواهر زاده م شروع شد. وقتی که اون تی شرتهای خارق العاده رو برای من میکشید و تنها چیزی که در ازاش من براش میفرستادم یه سری شکلک و قلب بود روی چت. حتی اینترنتشون اونقدرم خوب نبود که چت تصویری کنیم. بعد گاهی برام از گلی که کاشته بود یا از بقیه چیزها عکس میگرفت و میفرستاد. مثلا از اسباب بازی هاش. تصور اینکه اون چقدر علاقهش به من خالصه که این نقاشی های فوق العاده رو که این همه وقت و انرژی میذاره براشون برای من میکشه، نمیتونستم این قضیه رو با معادلات بده و بستونی حل بکنم. ینی یه درجه ای از علاقه و خلوص توش هست که قابل اندازه گیری نیست. همین قضیه من رو متوجه کرد که بقیه خونواده م هم همینطوری بودن. حتی تو تمام این سالها که من خودخواهانه با تصمیماتم زندگی خودم رو بهینه کردم هنوزم به من همون علاقه سابق رو دارن. این از یه جنس متفاوتیه. یه لحظه احساس کردم تو تصویری ایده آلی که دارم که یک "فرد" قدرتمنده، یک تغییری ایجاد شده. انگار تبدیل به یک خونواده قدرتمند شده. خونواده ای که زیر دست و بال همو میگیرن. نه اینکه خودشون رو فدای همدیگه بکنن ولی اگه همه شون شروع به قدرت گرفتن بکنن ترکیبشون با هم خیلی قوی تر از یک فرد قوی خواهد بود.
====================
تو خیابون که راه میرفتم تصور میکردم که مثلا اگه این پسره یا این دختره لباساش خوب بود چقدر خوش تیپ میشد. تو باشگاه بدنسازی هم که میرفتم کلی بچه های خوش هیکل بودن و میتونستن مدل ورزشی بشن. یا مثلا معلم تاریخ دبیرستانم که کلی باشعور و بامزه و آدم حسابی ه رو میبینم با خودم فک میکنم این میتونست استاد دانشگاه سوربون بشه. یا یه تاریخ دان شناخته شده. کلا بعضی آدما رو توی موقعیت و شغلهای مختلف که میدیدم احساس میکردم خیلی هاشون فرق بنیادینی با نسخه اروپایی شون ندارن. ینی اگه همین آدمو میذاشتی اونجا بزرگ میشد میتونستن خیلی پیشرفت بکنن. حتی شاید خیلیاشونو الانم بذاری به خوبی اونا بشن و بلکه بهتر. ولی وقتی همه ایرانی ها رو کنار هم میذاری این گهی ازش در میاد که میبینی. احساس میکردم چه فرصتها و زندگی هایی داره به فنا میره به خاطر این فرهنگ و جامعه داغون ما.
رفتم سلمونی تو بروجرد یه پسر بیست و سه چهارساله سرم رو کوتاه کرد. همچین تریپ لاتی و بچه خلافی داشت یه کم. کلی با هم حرف زدیم. پرسید محصلی به خنده گفتم تموم شده اونقدرام جوون نیستم. گفت منظورم دانشجو بود. گفتم آره. بعد برام از بیخود بودن تحصیلات دانشگاهی گفت و اینکه داییش با اینکه فوق لیسانس تربیت بدنی داره نتونستی جایی استاد بشه. منم با خودم گفتم تهش هم پرسید کجایی و چکار میکنی میگم برنامه نویسم تو تهران که تو ذوقش نخوره. یه ساعت طول کشید اصلاحش و کلی ور رفت با سرم و خیلی هم خوب کوتاش کرد. آخرش گفت ده تومن. من همینجوری مبهوت و متعجب هرچی بش گفتم بابا بیشتر بگیر نگرفت. با خودم حساب کردم اون آرایشگرای از خود راضی که من میرم پونزده بیست دیقه وقت میذارن، به این خوبی هم نمیزنن، اون وقت بیست و پنج یورو میگیرن. دیگه یک چهارم اونا رو نمیتونم کمتر بدم به این پسره. سی تومن گذاشتم رو میزش و اونم بعد از دو سه بار که گفت نه و اینا تشکر کرد. اومدم بیرون یه پنچ دیقه بعد از اینکه از مغازه در اومدم دیدم یکی پشت سرم داره میدوئه داد میزنه ... داش امیر ... داش امیر ... پسره بود. با صدای بریده و نفس نفس گفت داش امیر من اول ندیدم چقد گذاشتی ... دیدم سی تومن گذاشتی برق از سرم پرید. بیا پس بگیرش. فک کردم دو سه تومن اضافه دادی. من هرچی خواهش و اصرار که کارت ارزش سی تومن رو داشته راضی نمیشد. آخرش گفتم باشه خب ده تومنشو پس بده منم یه روز دیگه میام ریشم رو هم درس کنی مجانی. با این بهونه ریش راضی شد ده تومن اضافه بگیره. دلم سوخت واقعا.
=========================
کیش هوا اونقدری خوب بود که همه سه روزش که اونجا بودیم رفتم شنا. نکته ای که برام جالب بود این بود که علیرغم اینکه هیکل من توی کیش خیلی خیلی بهتر از متوسط بود دخترها تقریبا هیچ نگاهی نمیکردن. در حالی که توی سواحل اروپا که من از متوسط یه خورده بهترم دخترها خیلی بیشتر نگاه میکنن. ظاهرا ماشین زیر پا و کلا علائم پولدار بودن با اختلاف مهمتر از هیکل محسوب میشه تو ایران.
برچسب:
نویسنده: پارسا پورعلی